جـــان نمــــاز
محرم این هوش جز بیهوش نیست
جـــان نمــــاز
نقل از فیه مافیه، فصل ۲
سؤال کرد که از نماز نزدیک تر بحق راهی هست؟
(مولانا) فرمود: هم نماز.
(و افزود): اما نماز این صورت تنها نیست، این قالب نمازست زیرا که این نماز را اوّلیست و آخریست و هرچیز را که اوّل و آخری باشد آن قالب باشد، زیرا تکبیر اوّل نماز است و سلام آخر نمازست.
و همچنین شهادت آن نیست که بر زبان می گویند تنها، زیرا که آن را نیز اوّلی است و آخری. و هر چیز که در حرف و صوت درآید و او را اوّل و آخر باشد آن صورت و قالب باشد. جان آن بیچون باشد و بینهایت باشد و او را اوّل و آخر نبود.
مولانا اضافه می فرماید: آخر این نماز را انبیاء پیدا کرده اند. اکنون این نبی، که نماز را پیدا کرده است، چنین می گوید که:
لِیْ مَعَ اللهِّ وَقْتٌ لَاَیَسَعُنِیْ فِیْهِ نَبِیٌ مُرْسَلٌ وَلَامَلَکٌ مُقَرَّبُ(مرا با حق محفل انسی است که هیچ نبی و مرسل و ملک مقرب را بدان راه نیست – حدیث منسوب به پیامبر اکرم).
پس، دانستیم که جان نماز این صورت تنها نیست، بلکه استغراقی است و بیهوشی است که این همه صورتها برون می ماند و آنجا نمی گنجد، جبرئیل نیز، که معنی محض است، هم نمی گنجد.
مولانا در ارتباط با بیهوشی و استغراق، داستان جالبی را نقل می کند که با شرح استاد فمشه ای درج می گردد:
پادشاهی به درویشی گفت که: آن لحطه که تورا به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یادکن.
گفت: چون من در آن حضرت رسم وتاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیآید، ار تو چون یاد کنم؟
اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هرکه دامن او بگیرد و از او حاجت طلبد، بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق آن را برآرد.
حکایتی اورده اند که پادشاهی بود و اورا بنده ای بود خاص و مقرب و عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی، اهل حاجت قصه و نامه ها بدو داندی که بر پادشاه عرض دارد. او آن را در چرمدان کردی. چون در خدمت پادشاه رسیدی، تاب جمال او بر نتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بندۀ مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد. آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی. کارهای جمله را، بی آنکه او عرض دارد، برآوردی، چنین که یکی از آنها رد نگشتی، بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی.
بندگان دیگر، که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادراٌ منقضی شدی.
شرح (استاد قمشه ای)
- دیگران که هوش داشتندی…..: مقصود از این هوش، فکر و تدبیری است که اهل سود وسودا برای وصول به آرزوهای حقیر خود به کار می برند، در حالی که اگر از این هوش در گذرند و مدهوش جمال حضرت حق گردند، بی طلب به همه مطلوبات دیگر نیز واصل شوند و این کار، به قول مولانا، هوش دیگر می خواهد:
محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست
(مثنوی)
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق؛ خواهی که زلف یار کشی، ترک هوش کن.
(حافظ)
یکی از دوستان گفت:
از آن بستان که بودی ما را تحفه کرامت کردی؟
گفت: بخاطر داشتم که چون به درخت گل رسم،
دامنی پر کنم هدیۀ اصحاب را.
چون به درخت گل رسیدم
بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت. (گلستان)




